چرا رسم الخط حروف قرآن مخالف با قواعد رسم الخط ديگران مى باشد؟ ابن خلدون (87) مى گويد: خط عربى در آغاز طلوع اسلام از لحاظ استوارى و زيبائى و خوبى نه تنها به مرحله نهائى كمال بلكه به حد متوسط هم نرسيده بود، چون عرب ها در وضع باديه نشينى و وحشيگرى به سر مى بردند و از پيشه و هنر دور بودند. بايد ديد چه نظريه هائى به خاطر رسم الخط قرآن كه صحابه آن را با خطوط متعارف خود نوشته اند پديد آمده است . آنها با خطوطى كه از زيبائى بهره چندانى نداشت ، اصول خط قرآن را نوشته اند، و در نتجه در ننظر كارشناسان ، بسيارى از شيوه نگارش آنان با قواعد و رسوم صنعت خط سازش ندارد، و سپس تابعين نيز همان رسم الخط را از لحاظ تيمن و تبرك رسم الخط اصحاب پيامبر پيروى كرده اند، همان صحابه اى كه پس از پيغمبر بهترين افراد بشر بشمار مى رفتند و گفتارهاى وحى را از قرآن و سخن پيامبر فرا گرفته بودند.چنانكه هم اكنون نيز برخى از افراد خط يكى از اولياء خدا ياد دانشمندى را از لحاظ تبرك سر مشق خود قرار مى دهند و شيوه رسم الخط او را خواه درست يا نادرست تقليد مى كنند و هيچ نسبتى ميان اين دو وجود ندارد، چه شيوه صحابه پيروى شده ، و رسم الخط آنان پايدار گرديده و دانشمندان هم متوجه آن خط در مواضع معلوم شده اند. در اين باره به پندار بعضى از بى خبران نبايد اعتنا كرد كه مى گويند صحابه به هنر خط كاملا آشنا بوده ، و خط را بسيار خوب مى نوشته اند، و اين كه برخى تصور مى كند خط آنان مخالف اصول و قواعد رسم الخط است درست نيست ، بلكه كليه مواردى را كه مخالف قياس شمرده اند مى توان توجيه كرد. مى گويند در مواضعى نظير اضافه شدن الف در لا اذبحنه (88) اين زياده جهت آگاه ساختن بر اين است كه ذبح روى نداده ، و در زياد شدن ياء در (باييد)(89) يا زائد هشدارى است بر كمال قدرت خداوند، و مانند اينها از توجيهاتى كه بر روى هيچ شالوده اى جز ادعاى بى ديل استوار نيست ، و تنها سببى كه آنان را به اين گونه توجيهات واداشته اين است كه آنان معتقدند با اين گونه بيانانت صحبابه را از تو هم نقص ، و نداشتن مهارت در خط، خلاص مى كنند، و مى پندارند كه خط كمال بشر است و بنابراين توجيه صحابه را از نقصان اين كمال دور مى سازند، و آنان را به كمال در مهارت خط نسبت مى دهند، لذا براى آن چه از خط ايشان كه بر خلاف مهارت ها و اصول رسم الخط است اين گونه دليلهائى دست و پا مى كنند در صورتى كه اين شيوه درستى نيست . بايد دانست كه خط درباره آنان از كمالات نمى باشد زيرا نقص آن بخودى خود به دين يا خصال باز نمى گردد، بلكه نقصان صنعت بستگى دارد به وسائل گذراندن زندگى افراد بشر و بر حسب عمرا و همكارى در راه آن پيشرفت مى كند چون از كوزه همان برون آيد كه در اوست . پيغمبر اكرم (ص ) امى بود و پيش كسى درس نخوانده بود، و اين صفت درباره او و نسبت بمقام وى از كمالات بشمار مى رود، زيرا و از فراگرفتن صنايع علمى كه كليه آنها از اسباب خوشگذراندن زندگى است بدور بود، اما امى بودن يا بيسوادى درباره ما كمال نمى باد چه پيامبر فقط به پروردگار خويش توجه داشت و لى ما در راه زندگانى دنيا يا يكديگر همكارى مى كنيم مانند همه صنايع و حتى علوم اصطلاحى و بنابراين كمال درباره پيغمبر بدور بودن اوست از تمامى اينها ولى بر عكس درباره ما چنين نمى باشد. مى گويم : و از دلائلى كه ما آوردى روشن شد كه آن چه بعضى بيخردان گفته اند كه امثال اين امور مخالف با رسم الخط است و از ناخبرگى نويسنده بوده ، پس متابعت او واجب نيست ، حقيقتا اشتباه است . قرائت قرآن بر طبق هفت قرائت متواتر است از دلائلى كه با آواى بلندش كوشش مسلمين در حفظ و حراست قرآن كريم از هر چه گمان ميرود موجب تحريف گردد را به گوش جان مى رساند، اين است كه آنان قرآن را به قرائتهاى هفتگانه متواتر مى خوانند، نه به قرائتهاى افراد تك روى كه خود را از اجتماع جدا ساخته اند گر چه آن روايت شد از پيغمبر (ص ) روايت گرديده باشد زيرا اعتماد آنان در قرائتها و شيوه نگارش ، و ترتيب سوره ها و آيات همه اش مبنى است بر سماع (90) نه اجتهاد(91) بلكه مى گوئيم : از قرائتهاى هفتگانه هم هر چه به هفت قارى مشهور نسبت داد شود ولى تواترش ثابت نگرديده باشد پيروى كردنش جايز نيست هر چند در سنجش ، با قواعد زبان عرب موافق باشد زيرا ملاك در پيروى كردن قرائت ، همان تواتر است ، پس قرائتهائى هم كه از همان هفت قارى مشهور بدون تواتر رسيده حكمش مانند حكم بقيه قرائتهاى شاذ و بر خلاف قاعده ، خواندش جايز نيست . مثلا امين الاسلام طبرسى در مجمع البيان گويد: همه قراء معايش را در فرموده خداى تعالى : و لقد مكناكم فى الارض وجعلنا لكم فيها معايش قليلا ما تشكرون (92) بدون همزه خوانده اند، و بعضى ها از نافع نقل كرده اند كه و معائش با مد و همزه خوانده ،(93) پس چون اى روايت از نافع متواتر نيست اگر چه او از قراء سبعه است ، به آن قرائت شاذ جايز نيست خوانده شود.اگر بگوئى آيا عكس اين هم يافت مى شود بدينگونه كه قارى مانند يعقوب بن اسحاق حضرمى ، و ابوحاتم سهل بن محمد سجستانى ، و اعمش ، و ابان بن تغلب و مانند ايشان از قراء سبعه نباشد ولى بعضى قرائتهايشان متواتر باشد؟ مى گويم : مانند اين موارد چه بسيار است ولكن اعتبار آنها از جهت آن است كه قرائت موافق با قرائتهاى هفتگاه است ، پس هر چه موافق آنها بود قرائتش جايز است و گرنه نمى توان بر آنها اعتماد كرد و قرآن را به آنها خواند. و مردم به دو علت در قرائت ايشان همراه شده اند و پيرو آنان گرديده اند: علت اول آن است كه آنان با داشتن مقام شامخ علمى كار خود را منحصر كرده بودند در قرائت قرآن و به اين رشته زياد اهميت مى داند، ولى دانشمندان ديگرى كه قل از اينان يا همزمانشان بودند گر چه قرائتهائى به آنان نسبت داده شده ولى جزء شواذ محسوب گرديده چون آنان تنها به علم قرائت قرآن نمى پرداختند و بيشتر به فقه و حديث و مانند آنها از علوم ديگر مشغول بودند. و علت دوم اين است كه آنان با مقام عليم و اطلاعاتى كه از وجوه مختلف قرآن داشتند قرائتشان را حرف به حرف از اول تا به آخر قرآن از كسانى مى گرفتند كه مدرك و سندش به امام يا يكى از قارئان بزرگ مى رسيد(94) مى گويم : علاوه بر اين ها ائمه ما سلام الله عليهم هم با ين قرائتها موافقت نموده اند چون در عصر ايشان رائج بوده و مردم آنها را از قراء مى گرفتند و ائمه آنها را در نمى كردند و مردم را از گرفتن قرائتهاى آنان منع نمى كردند بلكه مى گوئيم همه جا قرائت خاندنان عصمت موافق قرائت يكى از هفت قرائت است و كم اتفاق افتاده قرائتى از ايشان روايت شود كه غير از قرائتهاى متواتر باشد چنان كه بر آگاه متبحر در علوم قرآن با مطالعه دقيق مطلب روشن مى شود. اگر بگوئى قرآن به يك قرائت نازل شده پس چگونه خواندن آن به بيشتر از يك قرائت جايز است . و قرائتهاى متعدد متعدد غير از تحريف چه مى باشد. گويم : اولا اختلاف قرائتها موجب تحريف و تغيير قرآن نمى گردد، و با اختلاف قرائتها در قرآن ، نه كلمه اى افزدوه مى شود و نه چيزى كاسته مى گردد، زيرا اختلاف آنها در اعراب و صداها و برگرداندن ضمير و كيفيت تلفظ ، و خطاب ، و غيبت ، و مفرد، و جمع ، و مانند اينها در كلماتى است كه شايستگى براى آن دارد و با هر يك از قرائتها كه خوانده شود همه قرائتها آيات و كلمات قرآن بحالت اصلى خودش دست نخورده باقى مى ماند. چند نمونه 1- مثلا در آيه و ما ارسلنا من قبلك الا رجالا نوحى اليهم من اهل الرى (95) ابوبكر از عاصم نقل كرده كه او نوحى را با ياء مضموم و حاء مفتوح يوحى خوانده بنابر آن كه صيغه مجهول باشد. و حفص از عاصم همين كلمه را با نون مضمومه و حاء مكسور خوانده بنابر آن كه صيغه متكلم مع الغير باشد. و معناى هر دو وجه هم درست است وذات لفظ هم محفوظ و دست نخورد باقى مانده . 2- و در آيه : ((اذا انعمنا على الانسان اعرض ونئا بجانبه )(96) ابوبكر از عاصم نقل كرده كه را به اماله خوانده ، و حفص از عاصم روايت نموده كه آن را به فتحه خوانده ، و روشن است كه اين موجب تحريف و تغيير كلمه نمى شود. 3- و در آيه (فاعبدوه افلا تذكرون ))(97) تذكرون را ابوبكر از قول عاصم به تشديد ذال خوانده و حفص بدون تشديد و آن موجب تبديل ذات كلمه نمى شود. 4- و در فرموده خداى تعالى : (من ازواجنا و ذريتنا)(ذربتنا) را ابوبكر به صيغه مفرد و حفص به صيغه جمع خوانده . و امثال اينها كه در كتب فن قرائت و تفاسير آورده شده و براى هر كدام دليلى محكم و حجتى پيروى شده هست ، مسلمين اجماع دارند كه آنها را، در صورتى كه به پيغبر خدا منتهى گردد بايد پذيرفت . و بر شخص آگاه پى جو و متبحر در قرائتها پوشيده نيست كه آنها موجب تحريف نمى شود، بلكه آن وجوه درستى تلفظ را بيان مى كند، به عنوان مثال اين حديث كه از پيغمبر (ص ) رسيده كه فرمود: (الدنيا راس كل خطيئة ) صحيح است دو جور خوانده شود: 1- همانگونه كه مشهور است حضرت فرموده : دنيا سر سلسله هر تبه كارى است . 2- خوانده شود: (الدينار، اس كل خطيئة ) همزه (اس ) به صداى خوانده شود يعنى پول سر سلسله هر بزهكارى است . هر گونه خوانده شود ذات جمله محفوظ مانده است . يا شعرى را كه قطب الدين شيرازى در مجلسى كه عده اى شيعه و سنى جمع بودند در پاسخ شخصى كه عقيده وى را درباره خليفه بلافصل پيغمبر پرسيد گفت : خير الورى بعد النبى من بنته فى بيته من فى دجى ليل العمى ، ضوءالهدى فى زيته (98) ممكن است مقصود از من پيامبر خدا باشد و ضمير اول (بنته ) برگردد و ضمير دوم (فى بيته ) به اميرالمومنين على (ع ) و احتمال دارد مراد از من ابوبكر باشد و ضمير اول به او برگردد و ضمير دوم به پيامبر خدا (ص ) و همچنين است در مصرع دوم و اين كار موجب هيچ تغييرى در شعر نمى شود. و ثانيا مى گوئيم پيامبر خدا (ص ) و ائمه هدى (ع ) آن را اجازه داده اند واين مثل آن مى ماند كه فردى از ما اجازه مى دهد كه كلامش بر دو گونه خوانده شود مثلا حكيم سبزوارى در منظومه (اللئالى المنتظمه ) گفته است : فاالمنطقى الكلى بحمل اولى و غيره لشائع الحمل كلى سپس در شرح منظومه كه خود بر لئالى نوشته اجازه داده است كلمه كلى دو گون خوانده شود و گويد: كلى يا بضم كاف مخفف كلى ، و يا اين كه به كسر كاف صيغه مفرد مذكر امر حاضر است كه ماضى آن وكل و مضارعش يكل است و ياء آخرش براى اطلاق است و لام در لشائع بنابر وجه اول براى تعليل است و بنابر وجه دوم براى اختصاص . و در قرآن هم همين گونه است . شگفتا كه صاحب جواهر الكلام در كتاب صلات مسل پيدا كرده به اين كه قرائتهاى هفتگانه متواتر نيستند و در پايان بحث طولانى كه در آن مورد فرموده است . گويد كسى كه به پى گيرى سخنان آنان بپردازد مى فهمد كه قرائت ايشان جز استنباط خودشان و آن چه به فكر خود پسنديده اند ريشه ديگرى ندارد، چنان كه در كتابهائى كه درباره علم قرائت نوشته اند به اين مطلب اشاره شده از جهت اين كه قرائت پيغمبر (ص ) و قرائت على (ع ) و قرائت اهل بيت (ع ) را در برابر قرائت آنان بحساب آورده اند. بدين سبب آنان را اشخاصى دانسته اند كه در علم قرائت اطلاعات فراوان دارند، و اين نبوده است مگر براى اين كه وقتى يكى از آنان استاد و كاردان مى شد براى مردم طريقه كه ديگران رفته بودند گام نمى نهاد و عقيده متواتر محدود را نمى پذيرفتند و گرنه آن قرائت مختص به او نمى شد بلكه به مقتضاى عادت لازم بود كسى كه در دوران او زندگى مى كند به آن چه را به تواتر به او رسيده بداند، چون فن آنها يكى بود، و از سر چشمه اصلى آن خيلى دور نبود، و از چيزهائى كه جدا خيلى بعيد بنظر مى آيد اى است كه ما كه در چندين قرن بعد از آنها زندگى مى نمائيم بر تواتر آگاهى يافته باشيم ولى بعض آن قراء بر قرائتى كه نزد ديگرى متواتر بوده اطلاع نيافته باشد. همچنانكه حركتها و ساكن هائى نيز كه از باب مثل در سوره حمد و غير آن از سوره هاى ديگر قرآن هست تواترشان بنظر خيلى بعيد مى آيد.(99) مى گويم : ما روشن ساختيم كه قرائتهاى هفتگانه از عصر ائمه (ع ) تا كنون متواتر بوده ، بلكه پيغمبر خدا (ص ) نيز اختلاف قرائت را نيز جايز دانسته جز اين كه آن قرائتى كه با هفت قرائت متواتر موافق نباشد فقط گمان آور است به خلاف قرائتهاى هفتگانه اى كه از صدر اسلام تا كنون همه مسلمانها بطور اجماع آنها را پذيرفته اند. و اجماع خبرگان در هر فنى حجت است ، و چنانچه فردى كه در فن آنان تخصصى ندارد با اجماع آنها مخالفت كند، زيانى به آن نمى رساند. و شخصى كه كتابهاى تفسير و قرائتها را به دقت بررسى كند خواهد دانست ؟ اجماع مسلمين در قرائتهاى نسل هر عصرى بعد از نسل عصر ديگر، در هر دوره اى ، حتى در زمانهاى ائمه معصومين ، به سماع بوده . و حق در آن نظرى است كه از علامه قدس سره در نهايه نقل شده كه گفته است : و مخالفت آنان كه علم قرائت را نمى دانند در اجماع مسلمين ، آن را بى اعتبار نمى سازد، زيرا در اجماع و خلاف ، قول اهل خبره معتبر است ، پس اگر شخصى كه علم نحو را بلد نيست بگويد فاعل مرفوع نيست و يا فردى كه علم كلام ياد ندارد بگويد عالم حادث نمى باشد، يا بر خداوند لطف واجب نيست به اجماع مسلمين يا شيعه يا نحويين ضربه اى وارد نمى سازد. علاوه بر اين كه قرائتهاى متواتر سرانجام به پيغمبر (ص ) باز مى گردد، چنان كه پيش از اين گفتيم كه همه قارئان به ابى عبدالرحمان بين سلمى قارى باز مى گردند، او قرائت خود را از اميرالمومنين (ع ) گرفته بود، و على (ع ) از پيغمبر اكرم (ص ) ابن النديم در الفهرست (100) گويد: عاصم قرائت خود را بر ابوعبدالرحمان خوانده ، و سلمى بر حضرت على ، و على (ع ) بر پيغمبر (ص ) همچنين گفته است على ابن حمزه كسائى قرائت خود را بر عبدالرحمان بى ابى ليلى خوانده ، و قرائت ابن ابى ليلى به قرائت على (ع ) مى باشد و همچنين بقيه قارئان . پس تو اى خواننده عزيز به كتابهاى اتقان و مجمع البيان طبرسى فن دوم از مقدمه اش ، و بقيه كتابهائى كه در شرح حال قارئان ، و در مورد علم قرائتهاى قرآن نوشته شده را مطالعه كن تا دليلش بر تو روشن گردد، و برهانش را بطور كامل بدست آورى ، و در نتيجه مجالى براى انديشه بد باقى نخواهد ماند. علامه حلى قدس سره در كتاب تذكرة الفقهاء فرموده است : مسئلد، واجب است از قرائتها قرائت متواتر را بخواند و آن هفت تا است و جايز نيست قرائتها قرائت متواتر را بخواند و آن هفت تا است و جايز نيست قرائتهاى شاذ و غير معمول را بخواند، و واجب است از آيات آن چه را متواتر است بخواند و آن آياتى است كه مصحف على (ع ) آن را در بر گرفته ، چون بيشتر صحابه نسبت به آن نظر موافق داشتند و عثمان جز آن ، مصحفهاى ديگر را به آتش كشيد.
نوشته شده توسط ابوالقاسم کارگر در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 20:57 موضوع | لینک ثابت
POWERED BY