![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()






نوشته شده توسط ابوالقاسم کارگر در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت
شیخ عارف، کامل مکمّل، واصل به مقام منیع قرب فریضه، حضرت راقی به قله های معارف الهی، و نائل به قلّه بلند و رفیع اجتهاد در علوم عقلیه و نقلیه، صاحب علم و عمل، و طود عظیم تحقیق و تفکیر، حِبر فاخر و بحر زاخر و عَلَم علم، عارف مکاشف ربانّی، فقیه صمدانی عالم به ریاضیات عالیه از هیئت و حساب و هندسه، عالم به علوم غریبه و متحقق به حقائق الهیه و اسرار سبحانیه، مفسِّر تفسیر انفسی قرآن فرقان، استاد اکبر، معلم اخلاق، مراقب ادب مع الله و مکمل نفوس شیّقه الی الکمال، آیه الله العظمی حضرت علامه ذوالفنون جناب حسن بن عبدالله طبری آملی (حفظه الله تعالی) که به «حسن زاده» شهرت دارند، در اواخر سال 1307 هجری شمسی در روستای ایرای لاریجان آمل متولد و در حجر کفالت و تحت مراقبت پدر و مادری الهی، بزرگوار و اهل یقین، تربیت و از پستان پاک مادری عفیفه صدیقه طاهره و پاک از ارجاس حین الولادهکه پستان معرفت و اخلاص و صداقت بود، شیر نوشیدند و پرورش یافتند. در حالی که شش ساله بودند، به مکتبخانه خدمت یک معلم روحانی شرفیاب شدند و پیش او خواندن و نوشتن یاد گرفتند و تعدادی از جزوات متداول در مکتبخانه های آن زمان را خواندند، تا اینکه در خردسالی تمام قرآن را به خوبی یاد گرفتند. پس از آن وارد دوره ابتدایی شدند. تاریخ ورود حضرت استاد (حفظه الله تعالی) به مدرسه روحانی (حوزه علمیه) مهرماه سال 1323 هجری شمسی مطابق با شوال المکرم سال 1363 هجری قمری بود. تحصیلات کتب ابتدائیه را که در میان طلّاب علوم دینیّه معمول و متداول است از نصاب الصبیان و رساله عملیه فارسی آیه الله سید ابوالحسن اصفهانی (چون ایشان مرجع علی الاطلاق در آن زمان بودند) و کلیات سعدی، گلستان سعدی و جامع المقدمات و شرح الفیه سیوطی و حاشیه ملا عبدالله بر تهذیب منطق و شرح جامی بر کافیه نحو و شمسیه در منطق و شرح نظام در صرف، مطوّل در معانی و بیان و بدیع و معالم در اصول، تبصره در فقه و قوانین در اصول تا مبحث عام و خاص را در آمل که همواره از قدیم الدهر واجد رجال علم بوده، از محضر مبارک روحانیین آن شهر آیات عظام و حجج اسلام: محمد آقا غروی و آقا عزیزالله طبرسی و آقا شیخ احمد اعتمادی و آقا عبدالله اشراقی و آقا ابوالقاسم رجائی و غیرهم که همگی از این نشأه رخت بربسته اند و به ریاض قدس در جوار رحمت ربّ العالمین آرمیده اند، فرا گرفتند و نیز از حضرت آیه الله عزیزالله طبرسی تعلیم خط می گرفتند تا اینکه خود حضرتش در آمل چند کتاب مقدماتی را تدریس می کردند. مهاجرت به تهران پس از آن در شهریور 1329 هجری شمسی به تهران آمدند و چند سالی در مدرسه مبارک حاج ابوالفتح (رحمه الله علیه) به سر بردند و باقی کتب شرح لمعه از عام و خاص قوانین تا آخر جلدین آنرا در محضر شریف مرحوم آیه الله آقا سید احمد لواسانی (رضوان الله تعالی علیه) درس خواندند. و بعد از آن چندین سال در مدرسه مبارک مروی به سر بردند. و به ارشاد جناب آیه الله حاج شیخ محمد تقی آملی (قدس سره) به محضر مبارک علامه حاج میرزا ابوالحسن شعرانی طهرانی (اعلی الله مقامه) رسیدند و آن بزرگوار چون پدری مهربان، سالیانی دراز در کنف عنایتش، همّ خویش را به تربیت و تعلیم ایشان مصروف داشت – به مدت 13 سال – و از فنونی چند دری بروی ایشان گشود. از منقول تمام مکاسب و رسائل شیخ انصاری (قدس سره) و جلدین کفایه آخوند خراسانی (قدس سره) و پس از آن کتاب طهارت و کتابهای صلوه و خمس و زکات و حج و ارث جواهر را به صورت درس فقه خارج استدلالی محققانه، تا اینکه مطمئن شد و باور نمود که بر استنباط فروع از اصول تواناست. آنگاه حضرتش را به تصدیق مُنّه استنباط و قوه اجتهاد مشرف ساخت. از معقول اکثر شرح خواجه طوسی (قدس سره) بر اشارات ابن سینا (قدس سره) و اکثر اسفار ملاصدرا (قدس سره) و کتاب نفس و حیوان و نبات و تشریح شفای شیخ الرئیس که از کتاب نفس تا آخر طبیعیات شفاء است. از تفسیر تمام دوره تفسیر مجمع البیان طبرسی از بدو تا ختم آن. از کتب قرائت و تجوید: شرح شاطبیه به نام «شراج المبتدی و تذکار المقری المنتهی» که شرح علامه شیخ علی بن قاصح عذری بر قصیده لامیه منظومه علامه شیخ قاسم بن فیره رعینی شاطبی در علم قرائات است. این قصیده 1375 بیت دارد که قافیه همه ابیات فقط «لام» است. مطلع این ابیات: بَدَأتَ ببسم الله فی النّظم اوّلا تبارک رحمانا رحیما و موئلاً و مختوم این ابیات: و تبدی علی اصحابها نفحاتها بغیر تناهِ زربنا و قرنفلا می باشد. شرح شاطبیه (در علم قرائات و معرفت قاریان) از کتابهای درسی بود که در مراکز علمی خوانده می شد و استاد علامه شعرانی (قدس سره) آنرا پیش پدرش خوانده بود. برگشت به بالا از کتب ریاضی و نجوم: رساله فارسی ملاعلی قوشچی در علم هیئت شرح قاضی زاده رومی بر «الملخّص الهیه» از مؤلفات محمّد بن محمود خوارزمی چغمینی معروف به «شرح چغمینی». استدراک بر تشریح الافلاک شیخ بهایی تألیف علامه شعرانی کتاب «الاصول» مشهور به اصول اقلیدس صوری به تحریر خواجه طوسی که حاوی پانزده مقاله در حساب و هندسه است که همه مسائلش به براهین ریاضی مبرهن است. اُکَرمالاناوس به تحریر خواجه طوسی اُکَر ثاوذوسیوس در مثلثات و اشکال کروی به تحریرخواجه طوسی شرح علامه خفری بر «تذکره فی الهیه» محقق طوسی در علم هیئت که شرحی استدلالی است بر مسائل هیئت. بعد از تعلّم شرح خفری بر تذکره به زیج بهادری که اتمّ و ادقّ و اجدّ زیجات است، پرداختند. تعلیم کتاب کبیرمجسطی تألیف بطلیموس قلوذی به تحریر طوسی در علم هیئت است و شریفترین مصنف در این علم است و نیز مقصد اسنی و مطلب اعلی و نهایه النهایات در درس هیئت استدلالی می باشد، همانگونه که شرح خفری یاد شده و اُکَر ثاوذسیوس و اُکَر مالاناوؤس و کتاب «الکره المتحرکه» تألیف اوطوقوس به تحریر خواجه طوسی و رساله قسطابن لوقا در عمل به کره ذات الکرسی و نظایر این کتاب از متوسطات و اصول اقلیدس و کتابهای پایین تر از آن در حساب و هندسه و هیئت از بدایات در این رشته طبق مراتب درجاتی که نزد اهل هیئت معمول است می باشند. استخراج تقویم نجومی که چهار سال تعلیم آن در محضر علامه شعرانی طول کشید حضرت استاد علامه حسن زاده (مدّ ظله العالی) به غوص در مسایل آن تا آنجا متبحر شدند که بر استخراج آن متمهّر گشتند و آنرا به طور کامل شرح کردند که هنوز چاپ نگشته است. از این زیج نه سال استخراج تقویم کردند که چاپ و منتشر شد. در عمل به آلات رصدی: اسطرلاب و ربع مجیّب به نحو کمال و معرفت آلاتی که در کتابهای یاد شده مذکور است. از کتب طبّ: قانونچه محمد بن محمود چغمینی شرح الاسباب نفیس بن عوض بن حکیم طبیب تشریح کلیات قانون شیخ الرئیس در علم درایه و رجال: دوره کامل رساله استاد علامه شعرانی که تاکنون چاپ نگشته است و دوره کامل «جامع الرواه اردبیلی» علیه الرحمه در حدیث و روایت: جامع وافی فیض کاشانی (رضوان الله تعالی علیه) پس از خواندن جامع وافی به انخراط در سلک روات دین و انسلاک درسلسله حمله احادیث صادره از اهل بیت عصمت و وحی مشرف گشته است که دستخط شریف علامه شعرانی در کتاب «درآسمان معرفت» حضرت مولی آمده است. برگشت به بالا در محضر علامه رفیعی قزوینی در آن سنوات استاد آیه الله حاج میرزا ابوالحسن رفیعی قزوینی (قدس سره) از قزوین به تهران تشریف فرما شدند و اقامت فرمودند که به هدایت جناب استاد شعرانی به حضور شریفش تشرّف یافتند و چند سالی (5 سال) در محضر مبارکش نیز به تحصیل علوم عقلی و نقلی و عرفانی از اسفار صدر اعظم فلاسفه و شرح علامه محمد بن حمزه مشهور به ابن فناری بر مصباح الانس صدر الدین قونوی و خارج فقه (طهارت و صلوه و اجاره از روی متن عروه الوثقی فقیه آقا سید محمد کاظم یزدی) و خارج اصول (از متن کفایه الاصول آخوند خراسانی) مشتغل بودند و به «فاضل آملی» از زبان مبارک ایشان وصف می شدند. در محضر درس آیه الله حکیم الهی قمشه ای (رضوان الله تعالی علیه): تمام حکمت منظومه متأله سبزواری و مبحث نفس اسفار و حدود نصف شرح خواجه بر اشارات شیخ رئیس را تلمذ نمودند. و نیز در مجلس تفسیر قرآن آن جناب خوشه چین بودند که همه درسها بیش از ده سال در بیت شریف حکیم متأله الهی قمشه ای (رضوان الله تعالی علیه) بعد از نماز مغرب و عشاء برگزار می شد. و نیز مدتی مدید در تهران در درس خارج فروع فقهیه و اصول علامه جناب آیه الله آشیخ محمد تقی آملی شرکت فرمودند. و همچنین از اعاظمی که در تهران به ادراک محضرشان بهره مند بودند، جناب حکیم الهی و عارف صمدانی استاد محمد حسین فاضل تونی (رحمه الله تعالی علیه) است که قسمتی از طبیعیات شفا و شرح علامه قیصری بر فصوص شیخ اکبر محی الدین عربی را نزد ایشان تلمذ نمودند. و قسمتی از طبیعیات شفا را در محضر مبارک جناب آیه الله حاج میرزا احمد آشتیانی (قدس سره) خوانده اند. و یکی از آن بزرگواران شیخ جلیل مفضال و خدوم علم و کمال و بارع در علوم عقلیه و نقلیه حاج شیخ علی محمد جولستانی (رحمه الله تعالی علیه) بود که در فراگیری لئالی منتظمه در منطق تصنیف متأله سبزواری پیش ایشان شاگردی نمودند.
نوشته شده توسط ابوالقاسم کارگر در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 13:28 موضوع | لینک ثابت
عصمت حضرت فاطمه زهرا (س) و شهادت به ایشان در اذان و اقامه بسم الله الرحمن الرحيم كانت فاطمه بنت رسول الله (ص)ذات عصمه بلا دغدغه و وسوسه ، و قد نص كبار العلماء كالمفيد و المرتضي و غيرهما بعصمتها (ص) بالآيات و الروايات، و الحق معهم و المكابر محجوج مفلوج . و كانت – صلوات الله عليها – جوهره قدسيه في تعين انسي ، فهي انسيه حوراء و عصمه الله الكبري . و حقيقه العصمه انها قوه نوريه ملكوتيه تعصم صاحبها عن كل ما يشينه من رجس الذنوب و الادناس و السهو و النسيان و نحوها من الرذائل النفسانيه . و من هو ذو العصمه مصون عن الزلل في تلقي الوحي و سائر الالقائات السبوحيه ، و في جميع شئونه العباديه و الخُلقيه و الخَلقيه و الروحانيه و غير هما من اول الامر ، قوله سبحانه : ‹و ءاتيناه الحكم صبيا› . واعلم ان العتره و فاطمه منهم معصومه كما نص به الوصي الامام علي عليه السلام في النهج :« و كيف تعمهون و بينكم عتره نبيكم و هم ازمه الحق و اعلام الدين و السنه الصدق فانزلوهم باحسن منازل القرآن . و نطق ابن ابي الحديد المعتزلي في شرحه بالصواب حيث قال:« فانزلوهم باحسن منازل القرآن تحته سر عظيم ، و ذلك انه امر المكلفين بان يجروا العتره في اجلالها و اعظامها و الانقياد لها و الطاعه لاوامرها مجري القرآن .» ثم قال :« فان قلت : فهذا القول منه يشعر بان العتره معصومه فما قول اصحابكم – يعني بهم القائلين بمذهب الاعتزال – في ذلك ؟ قلت : نص ابو محمد بن متويه في كتاب الكفايه علي ان علياً (ع) معصوم و ادله النصوص قد دلت علي عصمته و القطع علي باطنه و مغيبه ، و ان ذلك امر اختص هو به دون غيره من الصحابه »فتدبر. و اذا دريت ان بقيه النبوه و عقيله الرساله و وديعه المصطفي و زوجه ولي الله و كلمه الله التامه فاطمه (ص) ذات عصمه فلا باس بان تشهد في فصول الاذان و الاقامه بعصمتها ، و تقول مثلا :« اشهد ان فاطمه بنت رسول الله عصمت الله الكبري » او نحوها . ترجمه: بدون هيچ دغدغه ووسوسه حضرت فا طمه دخترپيغمبر (ع)داراي عصمت بوده است ،علماي بزرگي مثل شيخ مفيد وعلم الهدي ،وسيدمرتضي به آيات وروايات نص برعصمت آن جناب فرمودند وحق باآنان است ،وشخص مكابر سخت محكوم ومغلوب است. آن جناب (ص)گوهري قدسي درتعين وصورت انسي بوده است ،پس آن حضرت انسيه حوراء وعصمت كبراي الهي است. و حقيقت ،عصمت نيرويي نوري و ملكوتي است كه دارنده اش را از هر چه كه موجب عيب وزشتي انسان است –ازقبيل پليدي گناهان وآلودگي هاوسهو ونيسان وديگر رزائل نفساني عاصم وحافظ است .وآن كسي كه صاحب عصمت است ازلغزش درتلقي وحي وديگر القاءات سبوحي آن سويي مصون است ،و در جميع شئون عبادي وخَلقي و خُلقي وروحاني جزآنها از اول امرمحفوظ است. خداي سبحان درباره يحيي پيغمبر فرمودند : مااورادر حالي كه كودك بود حكم داده ايم . پس بدان كه عترت رسول الله- يعني اهل بيت قريب ان بزرگوار _ كه حضرت فاطمه هم از آنان است معصوم اند ،چنان كه جناب وصي امام علي (ع) درنهج ا لبلاغه فرموده است : چگونه حيران وسرگرگردانيد وحال اين كه عترت پيغمبر شما كه أ زمه حق و أعلام دين والسنه صدق اند در ميان شمايند ؟پس ايشان را به نيكوترين منازل قرآن فرودآوريد ،و مانند شتران تشنه كه به آبشخور وارد مي شوند به ايشان وارد شويد. ابن ابي معتزلي را در شرح نهج البلاغه در بيان ابن گفتار امام(ع) سخني به صواب است كه گفت: «سري عظيم دراين عبارت «فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن » است ،زيراكه آن بزرگوار – يعني امام علي (ع) مكلفين رادر اجلال و اعظامشان و ودرانقياد وطاعت أوامرشان بسان قرآن وهمانندآن بدانند. » سپس ابن ابي الحديد گفت: « اگرگويي كه عترت معصوم انند ،نظر اصحاب شما يعني فرقه معتزله دراين كه عصمت عترت است چيست ؟» درجواب اين سوال گفت :« نص گفتار ابو محمد بن متويه در كتاب كفايه اين است كه علي (ع) معصوم بوده است و ادله نصوص دال بر عصمت و قطع بر باطن و مغيب او است ؛ و اين امر درميان صحابه پيغمبر فقط اختصاص به او دارد و هيچ يك از صحابه رابه ا ين منزلت ومقام عصمت نبوده است». اكنون كه دانستي بقيه نبوت وعقيله رسالت و وديعه مصطفي وزوجه ولي الله وكلمه تامه الهي فاطمه(ع)صاحب عصمت است هيچ اشكالي ندارد كه در فصول اذان و اقامه نمازت به عصمت آن جناب به اين عبارت « اشهد ان فاطمه بنت رسول الله عصمت الله الكبري » و يا مشابه آن شهادت دهي . شرح در كتب كلامي بحث از عصمت و تشاجر آراء در بيان آن به ميان آمده است ؛ و علم الهدي سيد مرتضي – رضوان الله عليه – كتابي گرانقدر در اين امر به نام تنزيه الانبياء نوشته است ؛ و جناب خواجه طوسي در مساله ثالثه مقصد رابع تجريد الاعتقاد فرموده است :‹ و يجب في النبي العصمه ليحصل الوثوق فيحصل الغرض ، و لوجوب متابعته و ضدها و الانكار عليه ...› ( كشف المراد – ط7- ص471 – بتصحيح الراقم و تعليقه عليه ). و اين متمسك بذيل ولايت را تعليقه اي بر آن ، در بيان عصمت بدين عبارت است : « الحق ان السفير الالهي مويد بروح القدس معصوم في شرح احواله و اطواره و شئونه قبل البعثه او بعدها ، فالنبي معصوم في تلقي الوحي و حفظه و ابلاغه كما انه معصوم في افعاله مطلقاً بالادله العقليه و النقليه فمن اسند اليه الخطا فهو مخطئ ، و من اسند اليه السهو فهو اولي به ...» ودر اين رساله كريمه اعني ‹ فص حكمه عصمتيه في كلمه فاطميه › خود عصمت را تقرير كرده ايم كه ‹ و حقيقه العصمه انها قوه نوريه ملكوتيه ...› بدين نظر كه حضرت فاطمه بنت رسول الله با اين كه داراي سمت وحي تشريعي نبوده است ، صاحب ملكه عصمت بوده است ، منافات ندارد كه انساني را رتبت نبوت تشريعي نباشد و اورا ملكه عصمت بوده باشد چنانكه در بيان فصل شانزدهم در فرق ميان نبوت تشريعي و نبوت انبائي گفته آيد. عصمت در لغت به معني منع است ؛ چه اين كه ملكه عصمت ، صاحب عصمت را از هرگونه ناپسند و ناروا حافظ و مانع و رادع است ، حتي صاحب عصمت نيت گناه نمي كند ، و غفلت و سهو و نسيان در او راه نمي يابد . قوله سبحانه :« سنقرئك فلا تنسي»( سوره اعلي – آيه 7). صاحب عصمت از كودكي و آغاز زندگي همه اقوال و آثار و افعال و احوالش حكم و حكيم است . قوله تعالي شانه : « و ءاتينه الحكم صبيا»( مريم 12) . در تفسير شريف مجمع البيان آمده است كه «ان الصبيان قالوا ليحي اذهب بنا لنعلب فقال : ما للعب خلقنا ، فانزل الله فيه : و ءاتينه الحكم صبيا » يعني كودكان به يحيي گفتند : بيا با ما براي بازي ، فرمود : ما براي بازي آفريده نشده ايم ؛ پس خداي سبحان درباره او اين آيه كريمه را نازل فرموده است : «و ءاتينه الحكم صبيا » سپس به بيان حضرت وصي امام اميرالمؤمنين علي «ع» درنهج البلاغه بر عصمت عترت رسول الله «ع» تمسك نموده ايم ؛وقولمنصفانه ابنابي الحديد رادر شرح نهج البلاغه ،وانصاف واعتراف ابو محمد بن متويه دركتاب «كفايه» از قول ابن ابي الحديد درعصمت عترت نقل كرده ايم . درنكته 748كتاب هزار ويك نكته گفتهام :«ندانم كجاديده ام دركتاب كه فخررازي درهرمسأله اي ازابتدا تامعاد تشكيك نموده است واعتراض كرده است كه او راامام المشككين خوانده است ولي درعصمت وطهارتش جايشكوترديد نيست ». درذيل اين فصل ،حضرت صديقه طاهره فاطمه معصومه «ع»رابه«بقية النبوة»ستوده ايم ؛اين تعبير مادرباره آنجناب چنانست كه در زيارت جامعه است :«السلام علي الأئمة الدعاةالولاة،والذادة الحماة، وأهل بيت پيغمبر –عليهم السلام –راكه بقيه الله وبقية النبوة مي گويند تعظيم وتجليل ازآنان بدين لحاظ است كه چون وسايط فيض الهي هستند ومتخلق به اخلاق الله مي باشند وسبب هدايت خلق اند ، وباذن الله كار خدايي مي كنند ،ومانند رسول خدا «ع» نشر حقائق ومعارف قرآني مي نمايند وكار پيغمبري انجام مي دهند ،كأن آن بزرگواران بقية الله وبقيةالنبوة ميباشند فتبصر. خداي سبحان درسوره هود قرآن ازشعيب پيغمبر عليه الصلوةوالسلام حكايت فرمود كه به قوم خودگفت: ويقوم أوفواالمكيال والميزان باالقسط ولا تبخسواالناس أشيآ ءهم ولاتعصوا في الارض مفسدين .بقية الله خيرلكم ان كنتم مؤمنين ومآأناعليكم بحفيظ. جناب فيض –رضوان الله عليه –درتفسير شريف ومنيف صافي در بيان همين ايه كريمه گويد:«في الكافي عن الباقر «ع» أنه صعد جبلا يشرف علي أهل مدين حين أعلق دونه باب مدين و منع أن يخرج اليه باالأسواق فخاطبهم بأعلي صوته ياأهل المدينة الظالم أهلها أنابقية الله ،يقول بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين وماأناعليكم بحفيظ ،قال وكان فيهم شيخ كبير فأتاهم فقال لهم :يا قوم هذه دعوة شعيب النبي والله لم تخرجوا الي هذا الرجل باالأسواق لتؤخذن من فوقكم ومن تحت أرجلكم ،الحديث»؛ وفي الأكمال عنه «ع»:أول ما ينطق به القائم حين خرج هذه الآية :بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين ثم يقول :انا بقيةالله وحجته وخليفته عليكم ،فلا يسلم عليه مسلم الا قال السلام عليك يا بقيةالله في ارضه». كامل حديث أول ، واحاديث ديگر نيز در «نورالثقلين »درتفسير كريمةيادشده نقل گرديدهاست «ج 2-ط 1 –ص39»؛ودرشرح زيارت احسائي-رحمة الله عليه –نيزاشاراتي به برخي ازمطالب وآيات ورواياتي شده است .وكوتاهي سخن ،لب لباب مطلب دربيان بقية الله وبقية النبوة هماناست كه تقرير وتحريركردهايم. اما آن كه درپايان اين فصل گفته ايم :«واذا دريت أن بقية الله النبوة وعقيلةالرسالة ... ذات عصمةفلا بأن تشهد في فصول الأذان والاقامةبعصمتها وتقول مثلاً ...»،درپيرامون اين امر شايسته است كه كلمه اي ازكتاب «هزار ويك كلمه»،ونكته اي ازكتاب «هزار ويك نكته » تقديم بداريم ؛ أماكلمه اين كه :«يكي ازعزيزا نم كه آزاد مردي است و در عرفان عملي داراي حظي وافر است وبه القاءات سبوحي نايل است وبه گفتن اين فصل «اشهد أن فاطمة بنت رسولالله عصمة الله الكبري »درفصول أذان واقامه نماز عامل ،دراثناي فصول اقامه نماز مغرب شب يكشنبه ،دهم ربيع الاول 1419 ه.ق ،برابر14/4/1377 ه. ش، خواست كه فصل مذ كور را اداءكند از نهاد ديوارمقابلش مي شنود كه كسي مي گو يد : «أشهدأن فاطمة الزهراءحجة الله علي الحجج »شگفت اين كه همين عبارت شريف يادشده ،صورت روايت حضرت امام حسن «ع»است؛چنان كه سيد عبدالحسين طيب –طيب الله رمسه –آن را در تفسير اطيب البيان (ج 13 –ص225)نقل كرده است كه: « قال الامام العسكري عليه السلام نحن حجه الله علي خلقه ، و جدتنا فاطمةحجة علينا ». وقوع اين واقعه براي آن جناب ،ويافتن اين حديث مستطاب موجب شده اند كه اين متمسك بذيل ولايت عصمةالله الكبري در فصول اذان واقامه بعد از شهادت به نبوت خاتم الانبياءمحمد مصطفي (ع)،وبه امامت سيد الأوصياء أميرالمؤمنين علي واولاد معصومينش (ع)مي گويد :«أشهد أن فاطمة بنت رسو ل الله عصمة الكبري وحجةالله علي الحجج». وأما نقل نكته ياد شده بدين نظر است كه شهادت به عصمت حضرت فاطمة سلام الله عليها درفصول اذان واقامه نماز ،به وزان شهادت امام اميرالمؤمنين علي (ع) است و صورت نكته اين است : «نكته 903 ؛علماي عامه درموضوع فصول أذان واقامه واقراروشهادت به ولايت و امامت حضرت وصي اميرا لمؤمنين علي (ع)درآن، ازجناب استادم علامه حاج ميرزا ابوالحسن شعراني –قدس سره العزيز-استفتاء كرده اند ،درجوابشان چنين مرقوم فرمود كه من عين دست خط مباركش را كه در نزد من محفوظ است نقل مي كنم0 بسم الله الرحمن الرحيم أما من تَركه فان كان عن عنادٍ و بعض فهو خارج عن الايمان ،ومن تركه لأنه ليس جزء من أجزا ء الأذان فلا بأس لأن الشهادة بالرسالة شهادة بجميع ما جاء به الرسول ، منه ولاية علي (ع) .وقد صرح فقها الا مامية بعدم جواز الشهادة بالولاية بقصد أنها جزءمن الأذان ، وهذا واضح معروف منهم ،وأنما جعله الغلاة والمفو ضة جزءاً ونحن منهم برءاء ؛ وانما يؤتي بها في بلاد الشيعة تبركاً وحرصاً علي اظهار محبتهم لعلي (ع) مع علمهم بأنها ليست جزاً من الأذان كما يصلون علي النبي بعد ذكر اسمه في الأذان وغيره امتثالاً للأمر به في الكتاب الكريم ، ولايخالف عملهم هذا فتوي أحد .من الفقهاءالأ ربعة رضي الله عنهم جميعاً لأنهم جميعهم كانوا من أهل الولاية ومحبي علي(ع) وأهل بيت الرسول لأنهم كانوا مؤمنين بالاِجمال والمؤمن لا يبغض علياً (ع) بنض رسول الله (ع) . هذا ما تيسرلي من الجواب علي العجا لة ، والسلام عليكم و رحمة الله و بركاة . حرره العبد ابوالحسن بن محمد المد عو –بالشعراني عفي عنه .» غرض نگارنده از اتيان اين كلمه تأمه مباركه اين است كه آنچه در شهادت حضرت وصي امام اميرالمؤمنين علي (ع) درفصول اذان واقامه گفته آمد ، درباره شهادت به عصمت صديقه طاهره (ع)نيز گفته آيد . اين فصل را به چند سطري ازبيان شيخ اجل مصلح الدين سعدي شيرازي –رحمةالله عليه –كه درخاتمه مجلس چهارم «مجلس پنجگانه » آورده است وروريتي ازقرب الاسناد ،وبيان جناب استادم معلم عصر ،علامه شعراني درعصمت ،ونيز به تحقيق نگارنده درعصمت ،وقصيده اي كه بيان آن گفته آيد خاتمه مي دهيم : «...جوانمرد چه كني سرايي را كه أولش پستي وميانش مستي وآخرش سستي منتهي به نيستي است . سرايي كه يك در به فنا دارد ،ودوم به زوال ، سوم به وبال . حقاً كه استماع دارم كه وقتي سيد عالم ومهتر بني آدم (ع) بعيادت بتول عذراء فاطمة زهراء- سلام الله عليها – شد،ديد كه بر بوريائي خفته ليف خرما ، وپوست گوسفندي بالين كرده ،وبقدر يك ارششال درشت ازپشم شتر بجاي مقنعه بر سر افكنده ،زهراء (ع)ازآن شدت فاقه بر پدر بزرگوار ظاهر كرد بر سبيل تعريض وتصريح آن جناب فرمود : اي جان پدر فاذا نفخ في الصور فلا أنساب بينهم ،بر آن اعتماد مكن كه دختر پيغمبرم وجفت گرامي حيدرم ومادر شبير وشبرم ،بعزت وجلال خداوندي كه امر ونهي وقبض وبسط از او است كه فردا ازعرصات دستوري نيابي كه قدم از قدم برگيري تا ازعهده اينها برنيايي». اما روايت اين است كه جناب شيخ بهائي – رضوان الله تعالي عليه – در اواخر جلد اول كشكول (ط نجم الدوله – ص 138) نقل فرموده است : « من كتاب قرب الاسناد عن جعفر بن محمد الصادق عليه السلام كان فراش علي و فاطمه (ع) حين دخلت عليه اهاب كبش اذا اراد ان يناما عليه قلباه ، و كانت و سادتهما ادماً حشوها ليف و كان صداقها درعاً من الحديد » اما بيان جناب استاد علامه شعراني در عصمت اين كه در شرحش بر تجريد الاعتقاد محقق خواجه طوسي بفارسي در موضع ياد شده پيشتر – اعني در شرح مساله ثالث مقصد رابع آن (ص485)- فرموده است : عصمت پيغمبران در آن اختلاف كردند : معتزله گفتند گناه بر پيغمبران روا نيست مگر گناهان صغيره بسهو يا بتاويل جائز است ، و معني تاويل آن است بخطا را گناه نداند و گفتند چون ثواب انبيا بسيار است اندكي گناه صغيره بدان همه ثواب فاني و مضمحل مي شود . و اشاعره غير كفر و دروغ را از آن ها ممكن مي دانند كبيره يا صغيره . وامام فخر رازي صدور كبائر را جائز ندانسته است .ودر مواقف گويد : اشاعره جائز ندانستند سمعاً نه عقلاً چون آن ها بحسن و قبح عقلي معتقد نيستند . واماميه گفتند از هر گناه معصوم اند كبيره و صغيره ، از كذب معصومند چون اگر احتمال دروغ در آنها داده شود اطمينان بقول آنان نمي ماند . واز ساير معاصي نيز معصومند زيرا كه امت را مامور كردند به پيروي آنها در اقوال و افعال ، و اگر فعل آن ها معصيت باشد پيروي آنها جايز نيست ، يا گوييم هم متابعت آن ها واجب است چون پيغمبرند ، و هم مخالفت واجب است چون گناهكارند . ديگر آن كه اگر پيغمبر گناه كند بايد او را نهي كرد و عمل او را منكر شمرد با آن كه رد پيغمبر و آزار او جائز نيست. و امام فخر رازي گويد : گناهكار فاسق است و قول فاسق را بصريح قرآن نبايد پذيرفت. « ان جائكم فاسق بنباءٍ فتبينوا » پس قول او حجت نيست ، نعوذ بالله . علماي ما نام صغيره و كبيره در دليل نبردند و ميان آن دو فرق نگذاشتند چون مقصود نافرماني خداست كه وثوق و اعتماد از اعمال پيغمبر برمي خيزد و متابعت او حرام مي شود با اين كه صغيره و كبيره نسبي و اضافي است و حد مائز و مرز فاصل ندارد ،هر گناهي نسبت به گناهي بزرگتر است و به گناه ديگر كوچكتر مانند شهر بزرگ وكوچك وخانه بزرگ وكوچك ومرد مشهور وخامل وامثال آن . أما آن أعمال أنبياء كه ترك أولي گويند متابعت آن براي ما جائز است .امام فخررازي درمحصل از حشويه نقل كرده است كه گفته اند پيغمبر (ع) پيش از نبوت بوده است ؛ وحشويه گروهي از ساده لو حان خشكند اندكي احمق گونه، واختصاص بمذاهب مختلفه أهل سنت ندارند بلكه در همه گروه يافت ميشوند ومبناي آنها بر قبول هر گونه روايت است بي ملاحظه أدله وقرائن كذب ، وظواهر الفاظ را دليل مي گيرند بي تفحض از ادله ديگر وقيد و تخصيص .وفخر گويد :اين قوم بر خلاف همه مسلمانان گفتند آيه قرآن وَ وَجدَكَ ضالاً فهدي وما كنت تدري ماالكتاب ولا الايمان » دلالت بر كفر دارد نعوذ بالله .بلكه معني آن است كه ممكن بذات خود هيچ ندارد مگر به او بدهند و عدم ذاتي مقدم است بر وجود غيري مانند دنا أًًًَ نشَا نهن انشاءً *فجعلنهن أَبكاراً باكره بودن تأخر از خلقت ندارد .» وأما تحقيق اين كمترين در بيان عصمت اين كه در تعليقهاي بر مسأله سوم مقصد چهارم « كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد »(بتصحيح وتعليق نگارنده-ط7-ص472 )بدين صورت تقرير و تحرير شده است : «في خصال الصدوق وخامس البحار في كتاب النبوة(ط1-ص204) في خبر القطان عن السكري عن الجواهري عن ابن عمارةعن ابيه عن جعفر بن محمد عن أبيه (ع)قال :ان أيوب(ع) ابتلي سبع سنين من غير ذنب (بغير ذنب –خ ل )وأن الأنبياء (ع) لا يذ نبون لأنهم معصو مون مطهرون لا يذ نبون ولا يزيغون ولا يرتكبون ذنباً لا صغيراً ولا كبيراً . وقال : ان أيوب (ع)من جميع ما ابتُلي به لم تنتئن له رائحة ولا قبحت له صورة ولا خرجت منه مدة من دم ولا قيح ولا استفذره أحد رآ ه ولا استو حش منه أحد شاهده ولا تدود شي من جسده ، وهكذا يصنع الله عزوجل بجميع من يبتليه من أنبيائه وأوليائه المكرمين عليه ، واِنما اجتنبه الناس لفقره وضعفه في ظاهر أمره لجهلهم بما له عند ربه تعالي من التأييد والفرج : وقدقال النبي (ع) اعظم الناس بلاءً الأنبياء ثم الأمثل فالأمثل ،وأنما ابتلاه الله عزوجل بالبلاء العظيم الذي يهون معه علي جميع الناس لئلا يدعوا له الربو بية اذا شاهد وا ما أراد الله أن يوصله اليه من عظائم نعمه تعالي متي شاهدوا ه، و ليستدلوا بذلك علي أن الثواب من الله تعالي علي ضربين :استحقاق واختصاص ،ولئلا يحتقروا ضعيفاً لضعفه ، ولا فقيراً لفقره ، ولا فقيراً لفقره ، ولا مريضاً لمرضة ، وليعلموا أنه بسقم من يشاء و يشفي من يشاء متي شاء كيف شاء بأي سبب شاء، و هو عز و جل في جميع ذلك عدل في جميع ذلك عدل في قضائه وحكيم فيأفعاله لا يفعل بعباده الا الأصلح لهم ولا قوه لهم الا به ، انتهي . قوله (ع) : أعظم الناس بلاءً الأنبياء؛ ومن ذلك العظم الضر بالضم قال عز من قائل :«وأيوب اذ نادي ربه أني مسني الضر وأنت أرحم الراحمين »اذ الضر بالفتح الضر في كل ششيء، وبالضم الضرر في النفس ، ذكره في الكشاف . قال علم الهدي في تنزيه الأنبياء:«فان قيل أفتصحون ما روي من أن الجذام أصابه حتي تساقطت اعضاؤه؟ قلنا:أما العلل المستقدرة التي تنفر من رآها وتوحشه كالبرص و الجذام فلا يجوز شئ منها علي الأنبياء (ع) لأن النفور ليس بواقف علي الأمور القبيحة بل قد يكون من الحسن والقبح معاً ، وليس ينكر أن يكون أمراض أيوب (ع) وأوجاعه ومحنه في جسمه ثم في أهله و ماله بلغت مبلغاً عظيماً تزيد في الغم والألم علي نا ينال المجذوم،و ليس ينكر تزايد الألم فيه (ع) وانما ينكر ما اقتضي التنفير » قال في مجمع البيان عند قوله سبحانه :فَبما رحمةٍ من اللهِ لنت لهم ولو كنت فظاً غليظ القلب لاَنفصوا من حولك فاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم في الامر فاذا عزمت فتوكل علي الله ان الله يحب المتوكلين .(آل عمران :159) في هذه الآية دلالة علي اختصاص نبينا بمكارم الأخالق و محاسن الأفعال . ومن عجيب أمره (ع)أنه كان أجمع الناس لدواعي .الترفع ثم كان أدنا هم الي التواضع ، وذلك أنه أوسط الناس نسباً وأوفرهم حسباً وأسخاهم وأشجعهم وأفصحهم ،وهذه كلها من دواعي الترفع . ثم كان من تواضعه أنه كان يرقع الثوب ويخصف النعل و يركب الحمار ويعلف الناضح ويجيب دعوة المملوك و يجلس في الأرض و يأكل علي الأرض وكان يدعوا الي الله من غير زئر وكهر ولا زجر ، وقد أحسن من مدحة في قوله : فما حملت من ناقة فوق ظهرها أبرو أوفي ذمة من محمد الي أن قال :وفيها أيضاً دلالة ما نقوله في اللطف لأنه سبحانه نبه علي أنه لولا رحمته لم يقع اللين والتواضع ولولم يكن كذلك لما أجابوه فبين أن الامور المنفرة منفية عنه وعن سائر الأنبياء ومن يجري مجراهم في أنه حجة علي الخلق ، وهذا يوجب تنزيهم أيضاً عن الكبائر لأن التنفير في ذلك اكثر...». أما قصيده اين كه مرحوم عنقاي طالقاني كه در فصل چهارم معرفي شده است ، قصيده غراي ديگري در مدح عصمةالله الكبري حضرت فاطمة الزهراء(ع) سروده است كه از همان كتاب يادشده «نامه فرهنگيان »(ص 624)،به نقل آن تبرك مي جوييم : في مديحة الزهراء(ع) بدار الملك دل روكن بجوي اين دولت والا كه جز درماندگي حاصل نداردملكت دنيا مرو اندر پي دنيا كه ناچيز است هر چيزش مشو بي تو شه زين خرمن كه هست امروز را فردا نمودش سر بسر نابود و مكاري مر او را فن فريبش مي مخور جانا كه آخر سازدت رسوا الا اي غافل گره زچاه طبع بيرون جه مشو بي راهبر در ره مباش از جهل نابينا بكوش اندر صفاي دل چرا بنشسته اي غافل بشو پالوده زاب و گل بهمت بال و پر بگشا تو مرغ باغ توحيدي در ين ويران چه پيچيدي بدانه تلخ و دام گول دور افتاده اي زانجا مباش اين گونه تن پرور بر جانان زجان بگذر كه گر فاني كني خود را بقا يابي در آن افنا جهان را زان جهان گويي كه روزي بجهد از دستت بنافرجام دل بستن نباشد شيمت دانا درين بازارت أي خواجه بسي سرمايه از كف شد همه سودت زيان آمد خجل ماندي ازين سودا زبون نفس دون تا كي اعوذ او راازين شيطان زقصه مام عبرت گير و هم از قصه ي بابا دوتا شد پشت از تعظيم ابناي زمان آخر دمي سر را فرود آور بسجده حضرت يكتا براي دو نان تا كي در دو نان شدن شرمي در دل چو مردان تا دهندت خوان استغنا ره مردان همي مي پوي و از ايشان بجو همت كه در ويشان در گه را گداي در بود دارا ترا اين تيه ناداني فشارد در پشيماني مر اين ظلمات نفساني بنور عقل طي فرما شب تاريك وره دور و حرامي همره و زين ره سلامت ِآن رود كو را نباشد غصهي كالا زكبر ونخوت هستي بهوش آكز سر مستي نگون سار اوفتاد ستي بپستي در بريز پا بر مردان ره پستي همي رفعت ببارد آرد از ين پستي زبر دست آنكه گيرد راه آن بالا تو را عرش است منزل گه از ين ماتمسرا ميجه مقام اصل و شادي را ز كف ندهد مگر عميا خوشا سر مست و چالاكي كه در گام نخست او سر دهد در عشق خوش سودا تهي گرددازين صفرا زتجريد هوا عيسي بچرخ چارمين بر شد تو هم روح مجرد شو زآلايش رسي آنجا تراسرمايه ا حيا بود در زندگي مردن كه روح الله ازان مي كرد با دم مرده را احيا دم عشق مبارك دم كزوشد بارور مريم بسي صحرا كند دريا و بس كند صحرا جناب قدس وحدت را اگر مي آرزو داري حباب خو يشتن بيني شكن اندر دل دريا موحد باش وعاشق شوكه روي شاهد غيبي بنگشايد زرخ پرده مگر با عاشق شيدا غبار تن پرستي را حجاب چهره جانان دان بدر اين پرده عاشق وش بين آن چهره ي زيبا اگر نه بت پرستي رو از اين اثبات نفيي كن كه مشهورت شودد از لا جمال شاهد انا تعالي شانه حسنش بچشم عقل در نايد چه در يك جلوهي رويش ظهوراتيست بي احصا تو عين الخضر روحاني نمي يابي باساني مگر خضر رهي جويي سكندر سان جهان پيما گلستان گرددت از عشق آتشدان نمرودي بري عشق رباني گذر زاطوار پنهاني بيا تا عرش رحماني برون بشتاب ازين بيدا برآبر طور دل بشنو نو اهاي ربوبيت چوموسي رو شبي كنروز اندر سينهي سينا تو شاه كشور جاني بهل از كف تن آسايي بنوبت گاه سبحاني بر آزين گنبد خضرا همايون خلعت صورت به معني روي پوش آمد سراسر سير پنهاني در ا نسان موبمو پيدا مقام حضرت انسان فراز چار و پنج وشش همه زيرند او بالا همه دونند اووالا تو آدم زاده اي آخر شرافت از پدر داري زمسند گاه علم جو تو سر علم الأسماء ز جابلسا و جابلقا نشاني گر همي جويي بجو انسان كامل شو بجابلقا و جابلسا مدد از عشق مي بايد دلي را تا صفا يابد هم از دست قوي دستي سري افتد مگر در پا چو پيران در پس زانو نشين ميدم بناي دل جهاد اكبر اين باشد ز قول خواجه اي برنا چو سر عشق دادندت بعزلت كوش و خاموشي دم فرصت غنيمت دان بترس از شورش و غوغا چه خوش بسروده آن عارف پي اندر ما بيني كز او جانها بر آسايد روان پاك او شادا گر از زحمت هميترسي زنا اهلان ببر صحبت كه از دام زبون گيران بعزلت رسته شد عنقا مرا باري كشيدي عشق اندر خلوت عزلت كه كنج عزلتم صحرا شداست از عشق خوش سودا بحمدالله چراغ دل مرا روشن شد از نوري كه از رشحات رخشايش سرشتند آدم وحوا مهين نور ربوبيت همايون دختر احمد كه نور پاك او آمد بعالم مولد و منشا بده ساقي هم از خم ولايش مرمرا ساغر بويژه روز ميلادش نشايد منع استشفا سر از خم گير و هشياري بمگذار اندرين محفل كه اين مستي است هشياري مرا افزون بده صهبا بروشن كردن گيتي مبارك كوكب دري كه نه شرقي است ونه غربي بباشد زهرهي زهرا بتول آن دخت پيغمبر كه آمد عصمت داور پناه ما سوا يكسر چه در سرا چه در ضرا جهان شد غيرت مينو جو او پرده كشيد از رو همه اشيا تبارك گو برين خلقت الي ماشا طراز صفحهي هستي قدوم انور پاكش غبارش را كشد غلمان بديده همچنان حورا اگر نه نورا او بودي بمشكوة دل آدم مكن باور كه برسرداشتي او تاج كرمنا شرف زاحمد (ع) بود ليكن اگر نه فاطمه دختش بسي لؤلؤ كجا بيرون شدي زان بحر گوهر زا تمام آفرينش زان طفيل حضرتش باشد كه آمد ذات او علت كه آمد نور او مبدا زعكس پرتو رويش هويدا عرش و كرسي شد همان نوراست خوانندش يگانه درهي بيضا نبي نبود وصي هم نيست باشد حجت يزدان ظهورات نبي از وي وصي آسا بسي پيدا سخن اندر رحم كردن طعام از خلد آوردن نمودن از بهشت ايدر بسلمان حوري سلما همه كاشانه ها از نور رويش ميشدي روشن بهر روزي سه كرت چون بمعبد خاستي برپا گليم زير پايش را شرافت بين يهود از وي مسلمان شد گليمي را شنيدستي يد بيضا همي بر خدمتش مايل هزاران ساره و هاجر همي از رتبتش واله هزاران مريم وحوا كنيزش را بنشنيدي كه آمده مائده غيبي چنان كز بهر مريم مادر روح الله والا كتاب آشكار حق امام هر زمان باشد بود ام الكتاب آن بانوي گويا و نا گويا صحيفه فاطمه اندر ز قول شاه دين جعفر نبشته خامه ي قدرت معاد و مبدأأشيا زطوفان معاصي بي تولايش نتان رستن سفينه نوح اندر شو سلامت رو ازين دريا چو بنشستي در اين كشتي زمهرش ساختي پشتي بأمنيت روان گشتي كه بسم الله مجريها ترا اي عصمت داور نه همسر زاول وآخر نه گر ابن عمت حيدر (ع)كرد ونازل ساخت أعطينا ألا مدفونة سراً ألا انسيه ي حورا مرا باور نمي آيد كه دين احمدش باشد هران كازار تو جويد ز روي شنعت و بغضا نصيب از رحمت يزدان بفرموده من آذاها ترا عرش است شاذروان ألا اي مادر شاهان بگير امروز دستم را شفيعم باش هم فردا بمهر دختريس و عشق عترت طه تو ضيحاتي پيرامون رفع شبهات شهادت به عصمت حضرت فاطمه عليها السلام در اذان و اقامه استاد صمدي آملي بسم الله الرحمن الرحيم الحمدالله رب العالمين محضر مبارك عزيزان و سروران ،پيرامون مطلب شريف و عظيم الشأن شهادت به حضرت بي بي،فاطمه زهرا عليها السلام در بخش اذان و اقامه ، براي ررفع بعضي از ابهامات و سؤالاتي كه پيش مي آيد ، عرايضي را تقديم مي دارم .خواستم در باره اين كه از ما و استاد عظيم الشأنمان ،حضرت علامه مولي حسن زاده آملي – روحي فداه –در اذان واقامه نماز ،بعد از شهادت به ولايت وصي علي عالي اعلي ،مولَي الموالي اميرالمؤمنين عليه السلام ميشنويد كه گفته ميشود: أشهد أن فاطمةبنت رسول الله عصمةالله الكبري و حجةالله علي الحجج واين كه سؤال پيش مي آيد :آيا گفتن اين جمله در اذان ،بدعت در دين محسوب مي شود يا نه ؟به نحو اجمال ععرايضي داشته باشم .اگر عزيزان بخواهند اين بحث را به نحو مستوفي گوش بفرمايند وبه سر و جوانب آن برسند ،بايد به فصل هفتم كتاب «شرح فص حكمةٍعصمتية ٍفي كلمةفاطمية » مراجعه بفرمايند » حضرت استادمان ،يك رساله اي درعصمت فاطمه –عليها السلام – به نام «فصُ حكمةٍ عصميتةٍ في كلمة فاطمية» نوشته اند كمه مه زبان تازي است ؛ واين متن عربي را به قلم شيوايشان ترجمه فرمودند ،وپس از آن ، با شرحي شرح جناب خوارزمي بر فصوص الحكم جناب محي الدين شرح فرمودند . فصل هفتم كتاب شرح فص فاطمية،به اين موضوع كه فاطمه دختر جناب خاتم الانبيا عليه صلي الله واله صاحب عصمت بوده است ،اختصاص يافته است .عبارت متن عربي آن چنين است : « كانت فاطمةُبنت رسول الله عليه صلي الله واله ذات عصمةٍ بلا دغدغة و وسوسة،وقد نص كبار العلماء كالمفيد والمرتضي وغير هما بعصمتها عليهاالسلام بالايات و الروايات ،والحق معهم والمكابر محجوج مفلوج » ترجمه اش اين است كه :«بدون هيچ دغذغه ووسوسه، حضرت فاطمه –دختر پيغمبر صلي الله عليه واله –داراي عصمت بوده است ،علماي بزرگي مثل شيخ مفيد و علم الهدي سيد مرتضي ،به آيات و روايات ،نص بر عصمت آن جناب فرمودند وحق با آنان است ،وشخص مكابر ،سخت محكوم و مغلوب است .(شرح فص فاطميه/ص153 ) بعد از اين فرمايش ،در متن فص ،حضرت استاد ،نسبت به معناي حقيقت عصمت ،عبارتي را پياده فرمودند كه اين مختصر ،گنجايش طرح آن مطلب وشرح آن را ندارد .اگر عزيزان طالب اند ، بايد به اين كتاب كه با نام «شرح فصٍ حكمة ٍعصمتية ٍفي كلمةٍ فاطميةٍ» چاب شده ،مراجعه بفرمايند . ونيز ،اين كمترين توفيق پيدا كرده است در محضر عزيزان درس وبحث ،عرايضي را پيرامون اين فصل از شرح فص فاطمية تقديم بدارد كه به نوارهاي موجود ،مي توان مراجعه كرد . بعد از چند سطر ،در همان صفحه مي فرمايند :« پس بدان كه عترت رسول الله –يعني اهل بيت قريب آن بزرگوار –كه حضرت فاطمه هم از آنان است ، معصوم اند ؛چنان كه جناب وصي ،امام علي عليه السلام در نهج البلاغه فرموده است : چگونه حيران وسرگردان ايد وحال اين كه عترت پيغمبر شما كه أزمه حق وأعلام دين والسنه صدق اند ،در ميان شمايند ؛! پس ايشان را به نيكوترين منازل قرآن فرود آوريد ،ومانند شتران تشته كه به آبشخور وارد مي شوند ،به ايشان وارد شويد .» در پايان اين فصل فرمودند :جناب ابن متويه در كتاب شريف كفايه تنصيص فرمود :تنها كسي كه در بين اصحاب جناب رسول الله ،معصوم بوده است ،حضرت اميرالمؤمنين است . و جناب سيد مرتضي ، شيخ مفيد وديگر بزرگان را نيز در اين خصوص فرمايشي است .واز جناب رسول الله ،حديثي بر اساس آيه شريفه مباهله و آيات ديگر داريم كه دال بر عصمت جناب فاطمه زهرا است . در پايان اين فصل مي فرمايند :«اكنون كه دانستي بقيه نبوت وعقيله رسالت و وديعه مصطفي وزوج ولي الله و كامه تامه الهي ،فاطمه 3صاحب عصمت است ، هيچ اشكالي ندارد كه در فصول اذان واقامه نمازت به عصمت آن حناب ، به اين عبارت أشهد أن فاطمة بنت رسول الله عصمةالله الكبري » ويا مشابه آن شهادت دهي .» اشكال اول (بدعت ): اين سؤال پيش مي آيد كه :آيا طرح شهادت به حضرت صديقه ، در اذان و اقامه نماز ، ويا اذان هاي عمومي ، بدعت در دين نيست ؟چرا كه در هنگام تنزل اذان بر پيغمبر اكرم ،شهادت بر حضرت صديقه شهادت بر حضرت فاطمه عليها السلام مطرح نبود ؛ وانگهي ، اگر بنا باشد ما به جناب صديقه شهادت بدهيم ، پس بايد بعد از امير المؤمنين ، به تمام يازده تن امام ديگر هم شهادت بدهيم . پاسخ اشكال اول : در جواب ، راجع به يازده تن امام ، به عرض مي رسانيم كه الحمدالله در اذان ما مرسوم است وقتي شهادت آقا اميرامومنين عليها السلام را مي گوييم ، لفظ « و اولاده المعصومين » را هم اضافه مي كنيم كه هم حضرت وهم تمام يازده فرزند عزيزش ، در مقام امامت وولايت ، شامل آن مي شوند . اما راجع به اين كه ، آيا شهادت به حضرت زجاجه وحي و بقيه نبوت ، در اذان موجب بدعت مي شود ، و حرام است يانه ؟ به عرض مي رسانيم كه :همين اشكال مسأله بدعت ، از ناحيه اهل سنت ، در مورد شهادت و اقرار به ولايت مولا اميرالمؤمنين ، بر ما اهل تشيع مطرح شد .مي گفتند : در اذاني كه بر پيغمبر نازل شده است ، شهادت به جناب حضرت امير نبود ،شما به چه مدرك و دليلي اين شهادت را در اذان مطرح مي فرماييد ؟ مطرح كردن اقرار به ولايت علي عليه السلام در اذان كه جزء آن نيست وبدعت مي شود ؛ پس شما به چه منطق ،اين شهادت رامي آوريد ؟اين سؤال را علماي عامه (اهل سنت) از استادِ بزرگوار حضرت استادمان ،جناب علامه شعراني –عليه الرحمة-پرسيدند.آن جناب ،در مقام جواب سؤال آنها ، مقاله اي را مرقوم فرمودند كه حضرت استادمان – روحي فداه – اين مقاله را در كتاب شرح فص فاطميه ،صفحه 159 ،از كتاب هزار و يك نكته خودشان چنين نقل مي فرمايند كه :«علماي عامه ،در موضوع فصول اذان واقامه و اقرار و شهادت به ولايت و امامت حضرت وصي ، امير المومنين ، علي عليه السلام در آن ، از جناب استادم علامه حاج ميرزا ابوالحسن شعراني – قدس سره العزيز- استفتاء كرده اند ، در جوابشان چنين مرقوم فرمود مه من عين دست خط مباركش را كه در نزد من محفوظ است ، نقل مي كنم ...» اگر بخواهم عبارت عربي جناب علامه شعراني را در جواب آن آقايان مطرح كنم ، طول مي كشد . البته ، در بحث هايي كه محضر عزيزان داشتيم ، يكايك جمله هايش را معني كردم . خلاصه فرمايش آن حضرت اين است كه :اگر اقرار به ولايت علي عليه السلام مي كنيم و شهادتش را در اذان مي گوييم ، از دو صورت خارج است : يكي اين كه به عنوان جزئي از فصول اذان باشد ؛ و ديگر اين كه ، واجب در اذان باشد . ما اين شهادت را به نيت جزئي از اجزاي اذان نمي گوييم ؛ براي اين كه مسلم است اين فصل ، در فصول اذان و اقامه ، آن موقعي كه از جبرئيل بر پيغمبر نازل مي شد ، نبوده ؛ پس اين شهادت را به عنوان جزئي از اجزاي اذان نمي گوييم كه بدعت در دين شود ، بلكه به عنوان جزئي از ايمان در اذان مي گوئيم . آن هم نه اين كه واجب است در اذان گفته شود ، بلكه از اين باب كه تبركاً جايز است در اذان مي آوريم .بنابراين ما اهل تشيع ، بر اساس روايات فراواني كه اين روايت را هم شيعه و هم اهل سنت – به خصوص اهل سنت – در يكي از صحاح سته از ام سلمه از جناب رسول الله (صلي الله عليه و آله ) نقل كرده اند ، شهادت و اقرار به ولايت علي را قبول ندارند ،به عنوان مسلمان مي شناسيم ، ولي به عنوان مؤمن مسلمان نمي شناسيم ؛ چون به جزئي از ايمان اقرار نفرمودند كه مصدا ق « نؤمن ببعض و نكفر ببعضٍ» مي باشند . در روايتي از جناب رسول الله آمده است :«لا يحب علياًمنافق ولا يبغضه مؤمن » ؛ منافق هرگز علي را دوست ندارد و مؤمن هم هرگز نسبت به حضرتش بغض و كينه نمي ورزد . بنابراين روايت ،نتيجه اين مي شود كه هر كسي با علي بغض بورزد ، مؤمن است واز آن ،معناي اين جمله كه گفتيم : ولايت علي جزئي از ايمان است ، برداشت مي شود . و مي دانيم بر اساس روايت هاي معروف بين مسلمين ،محبوب ترين خلق به حق تعالي بعد از جناب رسول الله ،آقا امير المؤمنين است .پس ، شهادت و اقرار به ولايت مولا علي عليه السلام را به عنوان جايز در اذان مطرح مي كنيم ، نه واجب در اذان كه تا يك حكم شرعي جعل نشده است از طرف حق متعل را وارد در دين كرده با شيم و بدعت محسوب شود . بلكه مي گوييم :اقرار به ولايت حضرت ،جزءي از ايمان است و جايز است كه در اذان گفته شود ؛ پس اين شهادت ، به عنوان بدعت در اذان نيست . اشكال دوم: سؤال ديگري پيش مي آيد و آن اينكه در اذان، موالات – كه پي در پي گفتن جمله ها و فصول اذان است- بايد مراعات بشود؛وليكن ، اگر شما اقرار به شهادت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام وشهادت به عصمت فاطمه عليه السلام را در اذان بنگجايند ، آيا موالات در اذان را بهم نمي زنيد ؟ پاسخ اشكال دوم : راجع به حضرت امير ، جناب علامه شعراني فرمودند : چون اين قولي كه مي گوييم ، يك قول حق و كلمه اي حق و مشروع است ، موجب ابطال نيست .حتي تمام فقهاي چهار گانه اهل سنت ، تكلم به كلامي را كه زياد نباشد و مخل به موالات هم نباشد ، در بين فصول اذان جايز مي دانند ؛ مگر احمد ابن حنبل كه تكلم به كلام غير مشروع ، مثل كذب و غيبت را اذان جايز نمي داند و اين موارد را موجب ابطال مي داند ، اما ساير فقهاي اهل سنت ، همگي مي گويند : در بين فصول اذان ، اگر كلمه حق و قول مشروع گفته شود ، پس اگر بين شهادت و اقرار به رسالت حضرت رسول ، و حي الصلوة ، بخواهيم در يك جملهاي شهادت و اقرار به ولايت علي را مطزح كنيم ، اين قول ، قول حقي است ، گزاف نگفتيم وبه عنوان جزئي از ايمان به شمار مي رود ؛ و چون قول حق و كلمه مشروع است ، حتي به نظر آقايان اهل سنت هم ، موجب ابطال موالات اذان و اقامه نمي شود. اگر كسي در اذان ، شهادت به ولايت علي را مطرح نمي كند ،مي گوييم : تارك اين شهادت و اقرار به ولايت علي از دو حال بيرون نيست . اگر از روي عناد و بغض و كينه با اميرالمؤمنين اين شهادت و اقرار به ولايت علي از دوحال بيرون نيست .اگر از روي عناد وبغض وكينه با اميرالمؤ منين اين شهادت را نگويد ، اين آقاي مؤذن ، مسلمان است و به ظاهر اذاني را كه پيغمبر مطرح كرده ، گفته ، اما ايشان از دايره ايمان خارج است ؛ چون جز ئي از ايمان را كه اقرار به ولايت آقاست ، عن عنادٍ و بغضٍ ترك كرده است . اگر كسي اين جمله را از باب كينه و دشمني ترك نفرمايد، بلكه از اين باب كه جزئي از اجزاي اذان نيست ،ترك بفرمايد ،مي گوييم اشكالي ندارد ؛(فلا بأس ) . براي اين كه وقتي اين شخص ،شهادت به رسالت جناب رسول الله را در اذان اقرار كرده است ، لارمه شهادت به حضرت رسول را در (ص) ،شهادت به تمام آن چه كه پيغمبر از ناحيه حق متعال آورده است نيز مي باشد ؛ از جمله آنها ، ولايت علي است . پس اهل سنت هم كه شهادت به رسالت حضرت ختمي در اذان مي دهند ، لارمه آن ، شهادت به ولايت حضرت وصي عليه السلام هم هست كه جزئي از زسالت آن حضرت است ؛ منتهي اهل سنت به دلايلي غير مقبول اظهار نمي كنند ولي فقهاي اماميه تصريح فرمودند به اين كه شهادت به ولايت علي را به اين قصد كه جزئي از اذان است ، هيچ كس اجازه ندارد بگويد . اي وارد كردن غير دين ، در دين –يعني بدعت – مي شود . اما اين هم از آن آقيان معلوم و واضح است كه وقتي اين شهادت و اقرار را به به عنوان تبرك و حرص بر اظهار محبت به آقا امير المومنين در اذان مطرح مي فرمايند ،مي خواهند آن اطمينان دروني و محبت به ولايت مولايشان ابراز كنند . لذا اظهار محبت به ولايت مولايشان كه بدعت نيست . البته ، طايفه اي به نام غلات و مفوضه هستند كه شهادت به حضرت علي عليه السلام را جزء اذان مي دانند كه اتفاقاً علماي شيعه از ايشان برائت جستند و گفتند : حق نداريد در اذان به عنوان جزءآن بگوييد . ولي در بلاد شيعه ، از باب تبرك و جواز ، گفته مي شود ، نه مجوب ؛ و بنابر حرص اظهار محبت به امير المؤمنين با علم به اين كه شهادت ، جزئي از اذان نيست ، گفته مي شود ؛ چه اين كه بعد از اسم مبارك حضرت خاتم ، صلوات مي فرستند . اگر كسي بين شهادت به رسالت حضرت خاتم الأنبياء و حي علي الصلوة ، بخواهد صلواتي به جهت احترام بفرستند ع آيا اين مقدار صلوات ايشان ، مخل به موالات است ؟ به همين وزان ، اگر كسي بخواهد بين اين دو جمله ، شهادت به ولايت آقا را بدهد ، مخل به موالات نيست. روي اين اساس آقا و فرزندان آقا را بدهد ، مخل به موالات نيست . روي اين اساس ، جناب علامه شعراني جواب اشكال علماي اهل سنت در مورد بدعت را تقرير كرده است . حضرت استادمان ، بعد از نقل اين مقاله در صفحه 161مي فر مايند : « غرض نگارنده از اتيان اين كلمه تامه مباركه اين است كه آن چه در شهادت حضرت وصي ، امام امير المؤمنين ، علي عليه السلام در فصول اذان و اقامه گفته آ مد ، درباره شهادت به عصمت صديقه طاهره عليه السلام نيز گفته آيد .» البته ، براي دست يابي به توضيحات بيشتر ، بايد به كتاب مذكور ونوارهايي كه در اين مورد بحث شده است ، مراجعه بفرماييد. اگر كسي بگويد :شهادت حضرت بي بي فاطمه زهراعليهاالسلام بدعت در دين است ، مي گوييم : ما شهادت به عصمت فاطمه را به عنوان وجوب شرعي هم نمي گوييم تا بدعت شود ، بلكه به عنوان جواز در اذان و به عنوان تبرك و حرصاً علي اظهار محبتمان به محضر شريف حضرت بي بي دو عالم ، صديقه اطهر ، عصمة الله الكبري ،دختر جناب رسول الله مي گوييم .موالات اذان هم با اين دو جمله بهم نمي خورد .چون كلام ، كلام حق است وقول، قول مشروع است و علماي اماميه و علما و فقهاي عامه تصريح كرده اند به اين كه قول مشروع ة بين فصول اذان اشكال ندارد ؛ و ما هم از باب اين كه بخواهيم خودمان را در ايمان به اهل بيت عليهم السلام معرفي كنيم و حقيقت واقع را به اعلي صوتٍ در مجامع عمومي – كه بحق هم هست – عرضه بداريم ، در اذان و اقامه مان به شهادت به عصمت حضرتش متبرك و مترنم مي نمائيم كه : مادح خورشيد مداح خود است كه دوچشمم سالم ونامرمداست اميدوارم اين مقدار از عرايضي كه براي بيان شهادت به حضرتش در فصول اذان و اقامه تقديم داشتيم ، شبهه بدعت را دفع كرده باشد. سپس ، حضرت استادمان در صفحه 158 مي فرمايند :( يكي از عزيزانم كه آزاد مردي است و در عرفان عملي داراي حظّي وافر است و به القائات سبوحي نايل است و به گفتن اين فصل « اشهد ان فاطمه بنت رسول الله عصمه الله الكبري » در فصول اذان و اقامه نماز عامل ، در اثناي فصول اقامه نماز مغرب شب يكشنبه ، دهم ربيع الاول سنه 1419 هجري قمري ، برابر 14/4/1377هجري شمسي ، خواست كه فصل مذكور را ادا كند ، از نهاد ديوار مقابلش مي شنود كه كسي مي گويد :« اشهد ان فاطمه الزهراءحجه الله علي الحجج» .) در ادامه فرمودند:« شگفت اين كه ، همين عبارت شريف ياد شده ، صورت روايت حضرت امام حسن عليه السلام است ؛چنان كه سيد عبدالحسين طيب –طيب الله رمسه – آن را در تفسير اطيب البيان (ج 13 /ص225 ) نقل كرده است كه :« قال الامام العسگري عليه السلام نحنُ حجج الله علي خلقه ، وجدتنا فاطمة حجةٌ علينا » و لذا حضرت آقا فرمودند :« وقوع اين واقعه براي آن جناب ،و يافتن اين حديث مستطاب ،موجب شده اند كه اين متمسك بذيل ولايت عصمة الله الكبري در فصول اذان و اقامه ،بعد از شهادت به نبوت خاتم الأنبياء محمد مصطفي عليه السلام وبه امامت سيد الأوصياء، اميرالمؤمنين ،علي و اولاد معصومينش –عليه السلام - مي گوبد :«أشهد أن فاطمةبيت رسول الله عصمةالله الكبري و حجةاللهعلي الحجج » :اين متمسك به ذيل ولايت حضرت مولا ،داود صمدي آملي مي گويد :« حال كه متمسك به ذيل ولايت حضرت وصي علي عالي اعلي و بقيةالنبوة و مشكاةالولايةفاطمه زهرا بعدازهزار وچهارصد سال ،اينچنين به القاي سبوحي الهي مترنم است ودر اذان و اقامه نمازش به اظهار آن متنعم ، توقع آنست كه همه متمسكين به ولايت ائمه مظلومين عليه السلام نيز بر سر اين مائده پر فايده عرشي بار يابند ودر مجامع عمومي از مساجد و مأذنه ها و نمارهاي جماعت و جمعه ها ازاظهار اين محبت ، بهره كافي و حظ وافر ببرند و شبهه بدعت را بانور برهان وقرآن مطرح شده در كتاب «شرح فص حكمةٍ عصمتيةٍ في كلمةٍ فاطميةٍ » مطرود بدانند كه «ان الله مع المؤمنين » است . اميد است امت محمدي (ص ) و تشيع علوي ومشتاقان عصمت فاطمي در ترويج اين اصل ايماني همت بگمارد تا قلب مطهر قل عالم امكان ، حضرت صاحب العصرو الزمان – عجل الله تعالي فرجه الشريف – خشنود گردد ويكي از بطون معاني ظهور حضرتش تحقق يابد . و السلام عليكم و رحمةالله و بركاته فصول اذان (جزا ًو تبركاً) الله اكبر ، الله اكبر ، الله اكبر ، الله اكبر. أشهد أن لا اله الا الله ، أشهد ان لا اله الا الله . اسهد ان محمد رسول الله ، اشهد ان محمد رسول الله . اشهد ان مولانا امير المومنين علي الوصي و اولاده المعصومين المظلومين حجج الله (تبركاً) اسهد ان فاطمه بنت رسول الله عصمت الله الكبري و حجه الله علي ا لحجج.(تبركاً) حي علي الصلوةِ حي علي الصلوة. حي علي الفلاح ِحي علي الفلاح . حي علي خير العمل ، حي علي خيرالعمل . الله اكبر ، الله اكبر . لا اله الا الله ، لا اله الا الله .
نوشته شده توسط ابوالقاسم کارگر در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت
کد و اصول های دروس معرفت نفس اثر حضرت علامه حسن زاده آملی اصل اول:هر چه هست وجود است 2-اصل دیم:هرپدیده آمده ازوجودپدیدآمده است. 3-اصل سیم: نیرویی داریم که درمی یابد وتمیز می دهد. 4-اصل چهارم:سرای هستی بی حقیقت وواقعیت نیست. 5- اصل پنجم:واقعیت وحقیقت هر چیز هستی است. 6-اصل ششم:واسطه ای میان وجودوعدم نیست. 7-اصل هفتم:هستیهاباهم بی پیوستگی نیستند. بلکه هستیهاباهم پیوستگی دارند. 8-اصل هشتم:آنچه اتفاقی نیست هدفی دارد ورفتاراوبیهوده نیست. 9-اصل نهم :هرچه را درجنبش ومسیر جنبش قرار می گیرد وچون هدف دارد دین وهدف دارد. 10-اصل دهم:علم وجود است. 11-اصل یازدهم:حرکت در چیزی است که فاقد کمالی باشد. 12-اصل دوازدهم:موجودی که کمال مطلق است حرکت در اومتصور نیست.(ویا به عبارت دیگر:مجموع هستی بی جنبش ودر سکون کامل است). 13-اصل سیزدهم :حرکت فرع بر احتیاج است. 14-اصل چهاردهم:هرچه که غایت وکمال متحرکی است برتروفراتر از آن متحرک است پس موجودات را درجات ومراتب است. 15-اگر سلسله موجودات منتهی به موجودی شود باید آن موجود غایت غایات وکمال کمالات ونهایت ومنتهای همه هستیهاباشد ومادون اوهمه محتاج اوودروی حرکت متصور نبود. 16-هر موجودی در حد خود تام وکامل است. تام واتم وکامل واکمل از قیاس پیش می آید. 17-هیچ چیزدر حد خودودر عالم خود شر وبد نیست ولی قیاس ونسبت با این وآن که به میان آمد سخن از شروبد به میان می آید. 18-نطفه ومربی واجتماع ومعاشر از اصولی اند که در سعادت وشقاوت انسان دخلی به سزا دارند. 19-حرکت:خارج شدن موضوعی است از فقدان صفتی وکمالی به سوی وجدان آن کمال وصفت به طور تدریج ووجودهر جزء بعد از جزء دیگر. وخلاصه حرکت عبارت است از خروج شئ از قوه در امری به فعل تدریجا" 20-برای متحرک باید مخرجی باشد که وی رااز نقص به در برد وبه کمال رساند. 21-ما با حرکت ودر حرکت ودر جهان حرکتیم. 22-کتاب وآموز گار از وسایل ومعداتنند دانش دهنده دیگری است . 23-آن گوهری که به لفظ من وانا ومانند اینها بدان اشارت می کنیم موجودی غیر از بدن است . 24-انسان از مرتبه نفس تا مرحله بدنش یک موجود متشخص ممتد است وبه عبارت دیگر انسان موجود ممتدی است که از مرحله اعلا تا به انزل مراتبش همه یک شخصیت است. 25-جمیع آثار بارزاز بدن همه از اشراق وافاضه نفس است . 26-آن گوهری که به لفظ من وانا و مانند اینها بدان اشارات میکنیم به نامهای گوناگون خوانده می شود چون :نفس *نفس ناطقه *روح*عقل *قوه عاقله*قوه ممیزه*روان*جان*دل*جام جهان بین* ورقا*طوطی*و نامهای بسیاردیگرولی آنچه در کتب حکمت والسنه حکما رواج داردهمان پنج نام نخستین است . 27-بدن مرتبه نازله نفس است . 28-آنگاه کالبد تن بدن نفس است که نفس در او تصرف وبدان تعلق داشته باشد وآثاروجودیش را در او پیاده کند. 29-نفس را هر دم در کشور وجود شئون بسیاری است که هیچ شانی او را از شان دیگر باز نمی دارد . 30-در میان انواع موجودات صاحب قوا و استعداد وهوش وبینش انسان را از شان دیگر با زنمی دارد 31-نفس ناطقه بسان درختی است که جمیع قوای او شاخه های اویند. النفس فی وحدته کل القوی وفعلها فی فعله قدانطوی 32-قوه متصوره به تنهایی صورتگرنطفه نیست. 33-فاقد شئ معطی آن به دیگری نتواندبودوبه عبارت دیگر :معطی کمال خود باید اولا" واجد آن باشد. 34-طلب مجهول مطلق محال است . 35-از آنجایی آمدیم که اول کار بود زیرا چون علم می آموزیم پیشتر می رویم. 36-فکر حرکت نفس ناطقه است از مطلب به مبادی ودوباره از مبادی به مطلب. 37-وعاء علم وعائی است که به خلاف همه ظرفها هر چه علم دراو بیشتر قرارگیردگنجایش او بیشتر می شودو برای تحصیل علوم بالاتر وبیشتر آماده تر می شود . 38-علم را با وعاء او یک نحو سنخیت است. 39-نفس ناطقه ومخرج او از نقص به کمال هردو از موجودات ماوای طبیعت اند. 40-انسان بهترین طریق بلکه تنها طریق برای پی بردن به جهان هستی است. 41-مادی قائل به موجودی حقیقی وواقعی به نام ماده است برخلاف سوفسطایی که قائل به حقیقتی نبود. 42-مادی ماده را موجودی ازلی وابدی ووجود آن را بالذات می داند. 43-هر صورت معقوله فعلیت محض ومبرای از ماده واوصاف واحوال ماده است. 44-وعاء تحقق صور معقوله موجودی مبرا از ماده و اوصاف و احوال ماده است . 45-هر یک از قوه خیال و صور خیالی را تجرد برزخی است . 46-هر یک از نفس ناطقه ومخرج او از نقص به کمال موجودی ورای ماده اند. 47-هر فردانسان را یک شخصیت وهویت است که جمیع قوای او شئون همان هویت واحده اوست وهمه آثار وجودیش از آن منبعث می شوداگر چه مظاهرش متکثر است . 48-هر متحرک در حرکت خود به سوی چیزی می رود که فاقد آن است تا از حرکت واجد آن شود وآن غایت وغرض اوست . 49-شیئیت شئ به صورتش است نه به ماده اش. 50-تنویم مغناطیسی ونوم هردو از یک اصل منشعب اند وآن در حقیقت انصراف وتعطیل حواس ظاهره از تصرف و دست در کار بودن به این نشاه طبیعت است . 51-نفس ناطقه در همه حال از خویشتن آگاه ومدرک ذات خودوبه خود داناست وهیچیک از حواس این چنین نیست . 52-علم انسان ساز است جان نباشد جز خبر در آزمون/ هرکه راافزون خبر جانش فزون. توهمان هوشی وباقی هوش پوش. 53-قوه متخیله از شئون نفس است وتجردبرزخی داردودر خواب وبیداری بیداروآگاه است ودستگاه عکاسی وصورتگری نفس ناطقه است . 54-نفس ناطقه ومخرج اواز قوه به فعل عاری از ماده واحکام آن اند یعنی هردو از عالم غیب اند وصرف حیات اند وحیات همان شعور وآگاهی است. 55-اشباحی که در عالم رویا می بینیم مطلقا" ایجاد نفس وقائم به اویندوهمه ابدان مثالی برزخی اند. 56-همه آثار وجودی انسان اطوار ظهورات وتجلیات نفس است وقوام بدن به روح وتشخص ووحدت وظهورآثار از اوست . 57-سعادت این است که نفس انسان در کمال وجودیش به جایی برسد که قوام بدن به روح وتشخص و وحدت وظهور آثارش از اوست . 58-روح انسان خواه در مقام خیال باشد وخواه در مقام عقل پس از ویرانی بدن تباه نمی شود. 59-همه مدرکات انسان ورای طبیعت است . 60-هر چه که بلا وضع است ممکن نیست در چیزی که با وضع است حاصل شود. 61-صورت علمیه مطلقا"کلی وجودی مجرد از ماده است وظرف تقرروتحقق او با او مسانخ وعلم وجودی نوری قائم به خوداست. 62-اسناد افعال صادره از انسان به بدن واعضاوجوارح مادی وی به مجازاست وحقیقتا"به نفس اسناد می یابند. 63-آنچهرا که انسان ادراک کرده است در صقع ذات خود یافته است وآن معلوم بالذات اوست واشیای خارجی که به نحوی از انحناء به واسطه واعدادقوی وآلات ادراکی خود با آنهاتعلق وارتباط یافته که از این ارتباط یافته که از این ارتباط به کسب علم نائل شده است معلوم بالعرض اند. 64-ماده تقدم علی بر نفس ناطقه نداردبلکه معد حدوث اوست که نفس حدوثا" جسمانی وبقاء" روحانی است . 65-هریک ازحواس واسطه ومعد نفس برای ربط و تعلق به خارج اوست وکار هر یک احساس محسوسی مخصوص است ولا غیر که اصلا" نمی دانند محسوس خارجی است یا نه واین حکم کار نفس است . 66-مرگ فقط قطع علاقه نفس از طبیعت وماده بدن است نه تباهی وزوال نفس . 67-آنچه صورت شئ را مانع از عقل وعاقل شدن وهمچنین معقول بالفعل گردیدن است ماده ای است که در آن مذکور است . 68-استدلال از فعل بر فاعل که استدلال از معلول بر علت و در اصطلاح برهان ان است استدلال ناتمام وناقص است لذا اثبات انسان نفس خود را به واسطه فعل نفس محال است . 69-الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند و روزنه هایی به سوی معانی حقیقی اشیایند نه مبین ومعرف واقعی آنها اعنی معانی را آن چنانکه هستنند نمی شود در قالبهای الفاظ در آورد که هر معانی را آن چنانکه هستنند نمی شود ودر قالبهای الفاظ در آورد که هر معنی رادر هر عالم خودش حکمی خاص وصورتی خاص است . 70-دار آخرت عین حیات است وموجودی که ذاتا" حی است محال است که ضد خودرا بپزیرد یعنی محال است که موت بر او عارض شود ویا خواب وپینکی بر او دست یابد. 71-موجودی که حدوث بر او صادق نیست موجودی ازلی وابدی است که هیچگاه فنا وزوال در او راه ندارد. 72-جسم آلی جسم زنده است یعنی صاحب نفس است ونفس مبداء حس وحرکت به اراده است و به تعبیراعم که شامل نفوس ارضیه گردد نفس کمال اول جسم طبیعی آلی ذی حیات بالقوه است . 73-ناظم امور عالم مطلقا" یعنی تشکیل دهنده وبه نظم آورنده آن عقل است یعنی موجودی که فعلیت محض وعین حیات وعلم وقدرت ومبدا حیات وهرگونه کمال ومحیط به اشیاء از جمیع جهات آنهاست هم علت موجودات است وهم نهایت مطالب 74-طفره مطلقا"چه در حسیات وجه در معنویات باطل ومحال است . 75-تشکیک بر مبنای مشاء در ماهیات راه ندارد. 76-نور اسفهبد را که نفس ناطقه است مقام تجرد است یعنی اورا مقام فوق تجرد است یعنی او را مقام معلوم وحد یقف نیست که در نتیجه وحدت عددی ندارد. ============================================ اشهد ان سیدتنا فاطمه الزهرا عصمه الله الکبری
نوشته شده توسط ابوالقاسم کارگر در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 ساعت 13:21 موضوع | لینک ثابت
POWERED BY